تبليغاتX
دلی گرفته

دلی گرفته

            منبع : www.Persian-Star.org

 سخت و سرد .سنگین و خشک بروی خاک ها نشسته ام .به آسمان نگاهی میکنم.جایی

 که میگویند فقط پرنده حق پرواز داره  و من در حسرت پرواز میسوزم

 به روبرو نگاهی میکنم به جاده بیمناک زندگی ...به جاده ....

 راستی حالا که فکر میکنم هیچ کسی من را با آسمان و آزادی آشنا نکرد

 کسی من را به رفتن پیوند نزد  همه مرا با ماندن و در جا زدن اشنا کردند

 با بوی جاک به نم ....

 ولی من هر شب در زیر این آسمان به انتظارو امیدی تازه می نشینم

 به نیرویی نو  ....

 و از خدا چیزی دیگر میخواهم ...........چگونه زیستن را به من بگوید ؟؟

 خدایا کمکم کن

 خدایا رهایم کن ........مثل اون پرنده که داره پرواز میکنه ........

 راستی پرنده ها هم عاشق میشن ؟؟؟؟

 وای که اگه بشن پرواز هم واسه اونا بی معنی

 وای به حالشون

 خدایا من را پرنده آزاد کن نه اسیر آخه آتش عشق من سوزوند ....

 دلم هوایش را کرده مثل همیشه..........

 

 خدایا زندگی کردن کار سختیه نه؟؟؟!!!!

یکی از عزیزترین کسای زندگیم کسی که میپرستمش حالش خوب

نیست ...قلبش کند میزنه......اگه طوریش شه من ....نیست میشم ..

دعاش کنید ..........

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 13:8 توسط مریم |


 تیک تاک ..تیک تاک و .....

 و پایان پایان پایان

 پایانی دیگرو شروعی بد تر از آن

 تیک تاک تیک تاک و ...شروعی دیگر و وداعی دوباره

 وداع از هر چه خوب و بد بود از هر چه ..شیرین و تلخ بود ...از....

 وداع می کنم و دلم آکنده از غم!!

 چه خوب و چه بد من همیشه با وداع بی گانه ام ....بی گانه ام و ...

  تمام شد ..کاش امسال ...

 

  آشفته ام و بی قرار از هر چه هست و نیست ...

 میترسم من همیشه از اینده بیم دارم بیم !

 این بیم مرا از پا انداخته و پوچم کرده

 بیم تو و خودم و هر چه هست و نیست!

 و باز وداع میکنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 16:25 توسط مریم |


دلم هوای یارم کرده ...باران ببار .....میخواهمش!!!

این زخم ها کی خوب می شوند ...کی؟؟؟

می ترسم نتوانم طاقت بیاورم ......

خسته ام خسته .....!!!!!تا کی می توان ادامه داد؟تا کجا

می خواهم ....

بریدم ....نابود شدم ....زخم هایم بد جوری میسوزدبد جوری

دوایش چیست؟؟!!!!اصلا دوا دارد

کاش یکی آغوشش را باز کند 

خدایا بس نیست...................................

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 20:21 توسط مریم |


 دیشب که رفتم هییت ..با حرفایی که اون مرد پشت بلندگو زد تمام تنم لرزید خوب گفت:

 امام زمان من میشناسی ...؟آره معلوم من همونم ...همون بنده رو سیاه و پر از گناه...

 همون که خیلی یاد تو نیفتاده...بی وفایی کرده....بد کرده اما تو ببخشش

 ما را بخر و از این همه گناه راحت کن .....از این همه دروغ و ریا......

 خستم به خدا خستم از این همه گناه از این همه رو سیاهی.....تواین دنیا غرق شدم ..

 دل بستم به این دنیای فانی...دل بستم به این همه زرق و برق ......دل بستم به این همه

 بی وفاای دنیا ...ازش خیری ندیدم ..اما چار چنگولی چسبیدم به این دنیا.......

 من بخر و راحت کن.....آزادم من بنده خودت کن ..میدونم نا چیزم و بی قیمت....

 اما بزرگی کن......میدونم واست کاری نداره ......میدونم به دردت نمی خورم اما چه کنم

 به بزرگیت دل بستن ..خیلی پر توقع هستم خیلی.......

 میخوام هر روز بهت سلام بدم....تا بگم میخوام خوب باشم ....تا .وقتی پام گذاشتم بیرون

 از خونه .....نه دل ببندم و نه شرمند ت کنم ....!!!اما بازم میکنم ....کارم خراب تر از ایناس...

 فکر میکنم به دوستات چه قدر لیاقت دارن که از همه چیزشون گذشتن

 تو تنهاییم باید به تو و کارام فکر کنم ....به خطاهام و جبرانشون

 اما باز به اون فکر میکنم و کاراش و میخوام باز مثل اون شم .....

 دوباره دلتنگش میشم ......رهایم کن

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 18:2 توسط مریم |


 دیشب از دانشگاه که اومدم خیلی خسته بودم....ذهنم ...روحم ولی ای کاش جسمم بود

 حال نداشتم ...حوصله رفتنم به خونه هم نداشتم تنها تر از این حرفام....باید مثل همیشه

 خودم با خودم باشم............یک آهنگ گذاشتم....زیب کاپیشنم بالا کشیدم.......دستام

 تو جیبم کردم.......و به راه افتادم...نمی دونم کجا...می رفتم ...گفتم شاید گم بشم اما

 مهم نبود....رفتم.....کاش یک کم آروم میشدم اما نشدم مثل همیشه آشفته بودم و خراب

 کم کم اشک چشمام خیس کرد ...سرم انداختم پایین تا کسی بهم نخنده....اگرم میخندیدند..

 مهم نبود...مردمن دیگه ....

 با دست پاکشون کردم.....آروم سرم بالا کردم و به خیابون نگاهی......

 شلوغ....پر سر صدا.......شلوغیش دوست دارم حس میکنم ..تو اون همه صدا گم میشم

 سردم بود مهم نبود......آن قدر راه رفتم که ..توانی نمونده بود....شاید بهتر بخوابم.....

 هر کی پی زندگیش من چی یک حیرون وسط شهر................

 خدایا خستم.......خودت میدونی چه شبایی تو خیابونه پرسه زدم..اشک ریختم

 مثل دیوونه ها بودم اما آرومم نکردی.......چرا ؟خستم....تا کی باید بسوزم......

  دیشب دلم واسه آغوشش تنگ بود

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 21:36 توسط مریم |


 

 مدت هاست دلم گرفته .بیش تر اوقات تنهام خیلی وقت ها هم می خوام تنها باشم

 بیشتر اوقات  بهش فکر میکنم .خیلی وقت ها هم می خوام به همه فکر

 کنم جز اون .....به همه عالم جز خودش....اما نمی شه.....نمی شه..............

 خیلی وقت ها تمام دلتنگی هام یک جا سر ریز می شه...بیشتر وقتها میخوام

 خودم باشم خود خودم  گاهی هم می خوام خوب باشم خوب خوب ولی .....بدتر از

  همیشه میشم.....

  و خیلی وقت ها هم می خوام برم...فقط برم .یک جای دور دور که هیچ کس نباشه

  خالی خالی....فقط زمین خدا باشه........اگه اونم باشه بد نیست .......

  گاهی هم............گاهی هم می نویسم ..مثل الان..فقط می نویسم...تا فقط کمی کمی

  آرام شم فقط کمی دلم ارام گیرد...

  گاهی هم میشینم و با خدا دردو دل می کنم ....از همه جا.گاهی هم با خدا دردودل نمیکنم..

 آخه اون قدر از خودم خسته می شم که...از این همه دل تنگی ..از این همه خستگی....

 اون موقع است که میگم خدا یا جونم و بگیرو راحتم کن.........رهایم کن....

 گاهی هم فقط میشینم و فکر می کنم ...نمی دونم به چی ......

 زندگی جالبی دارم نه؟خیلی جالب....

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 11:47 توسط مریم |


 یک کم دیر .17/7/68 اومدم دنیا چند روز پیش مثلا تولدم بود اما نبود مگه نه اینکه تولد

 زندگی دوبارست اما نبود لا اقل واسه من یکی. نه تنها متولد نشدم بلکه بیشتر فرو رفتم

 به دنیا اوومدم همین دنیایی که توش هستیم .بعضی ها عاشقشن و بعضیها متنفر

 و ازش منتنفرم دنیایی که  با من بد کرد .اومدم دنیا و حالا باید باید زندگی کنم مثل همه

 18 سالم .یعنی این طور می گن .یعنی 18 سال تو این دنیا بوودم باورم نمی شه

 از یک ور چه زود گذشت از طرفی یک عمر

 و حالا روحم خسته تر از همیشه بوده و چه قد ر از خودم بدم میاید و هنوز خستم

 خیلی خیلی خسته و این  تولد هم مرحمی نبود و درمانده ام   و بریده از همه

 دعام کنید تا تازه شوم .

 این بار هم میگویم ....تا کمی آرام شوم...........

 تولدم مبارک................................

 میخوام مثل ماسک تو این عکس خودم شم ..اما خودم چیم جز یک ناامید بی چیز....

 کاش میشد مثل ماسک راه انتخاب داشتی اما نداریم

                             خدایا تازم کن.................و باز تولدم مبارک

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 11:49 توسط مریم |


 

 سردم .خیلی ...بد نم نه! قلبم روحم  نمی دونم ...دوباره دیوونه شدم وفقط هوای بیرون می تونه

 کمی آرومم کنه..مثل همیشه دلم خیلی گرفته و هیچ جوری باز نمی شه...

 زیپم می کشم بالا تر و دستام تو جیبم فرو می برم.به راهم ادامه می دم .تند تر می رم اما چرا ..

 قبلا امیدی بود امیدی بود برای آرامشم برای دیدن او...اما حالا که نیست پس قدم هام آروم می کنم

 آروم آروم شاید دیر تر به خونه برسم شاید کمتر بهش فکر کنم شاید کمتر تو تختم واسه

 دلتنگیم اشک بریزم واسه بد بختیم.....

 یادش می افتم یاد تمام مهربوبیش یاد نگاه هایی که من به جنون می کشوند وهرگز نفهمید .....

 یاد آغوشش که همیشه آرزوم بود... می سوختم و نفهمید .....واسه تکیه کردن بهش که هیچ وقت

 تکیه گاه همیشگی نبود و من به کم قانع بودم .....چه فایده داغ دلم تازه تر می شه..

 بارون شدید تر می شه و دل من تنگ تر دارم دیوونه می شم......خدایا......بس نیست...

 اون موقع ها سردم نبود همیشه از گرمای عشق گر می گرفتم...همیشه می سوختم همیشه

 حسرت داشتم ...و همه ی این حالات .....

 ولی الان دارم از سرما می میرم....

 خدایا چرا آرومم نمی کنی تا کی می خوای بسوزم تا کی ...خدایااااا خستم از دست دلم ......

 خدایا دلم آروم کن روحم شفا بده

 

 شدم یک مرده متحرک که فقط نفس می کشه.....خدایا نا امیدم نکن

 دلم گرفته....

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 13:52 توسط مریم |


 

 صبر می کنم ....مثل تمام وقت هایی که باید فریاد می زدم ولی نزدم..مثل تمام جواب هایی که

 باید می دادم و ندادم ..صبر می کنم دوباره چند باره ...

 زندگی مرا مجبور به سکوت کرده  اجبار کرده اجبار به صبر کردن ولی آیا سزاوارم؟!

 گاهی میخواهم فرار کنم از این همه اشک بی پایان ..از این همه خستگی و دل تنگی ....

 از این همه زخم زبان ...از این همه خواری..........خدایا ..بس نیست ..

 خدایا خدوندا چرا کوچک می کنی مرا ..آیا این نیز امتحان است؟!!!1

 نه من طاقت خرد شدن غرورم را ندارم ...خودم هیچ من طاقت شکستن مادرم را نیز ندارم

 دلم کوچک است ولی سنگین دیگر جایی برایش نمانده .....هیچ جایی ....؟

 دلم برای دلم می سوزد برای قلبم هم می سوزد جه قدر برای او بزند چه قدر بی تاب او شود ؟؟

 آیا تحملش پایان نگرفته؟؟؟!!!

مرا عزیز کن می دانم می توانی ؟ مرا رها کن می دانم میتوانی خدایا آزادم کن آزاد آزاد؟؟؟

آیا نمی شود ؟؟؟

 چشمه اشکم خشک شده نمی دانم چرا ؟؟؟ این غرور لعنتی هم اجازه دردو دل نمی دهد

آ یا می خواهی مرا بسوزانی ؟؟//

 می دانم نباید امی دی به آینده داشته باشم اما چرا؟؟؟

 این دل لعنتی خستس خیلی خسته کمکش کن تا رها شود دیگر حوصله دلم را ندارم .....

 آخه من با این دل چی جوری ادامه بدم زندگی کنم تو که می دونی پس چرا ؟؟//

 آخه چرا؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 18:55 توسط مریم |


 0037

خستم هوس کردم برم نمی دونم کجا ولی رفتن از موندن بیشتر ترجیح می دم این روزا همه

چیز بهم گره خورده فکر می کنم دیگه قدر ت هیچ کاری را ندارم

نمی دونم شاید خدا من کامل فراموش کرده حتما کرده دیشب می خواستم بزنم به بی خیالی برم تو خیابونا بگردم تا شاید کمی احساس خستگی کنم و بتونم یک جایی آروم بگیرم می خواستم نمازمم نخونم

اما نمی دونم چرا خوندم...........

با خدا قهر کردم آخه....واقغا من تنها گذاشته .......

کلافه بودم مثل دیوونه ها بی قرار می خواستم برم پیش کسی تا کمی آروم بگیرم اما...

من بیش تر از این حرفها تنهام

حالا دارم خوب میفهمم که خدا بعضی ها را بیشتر دوست داره باور کنید 

بابام می گه برو بیرون تا کمی مغزت هوا بخوره اما حوصله ندارم توی بد منجلابی گیر کردم

شما شاهد باشید از خدا کمک می خوام اما جوابم نمی ده

یس من پیش کی گریه کنم...........................................................

فقط می خوام برم مدرس ه ها تموم شده و دارم به جنون می رسم.........

تموم شدم قسمتم .......

می خوام برم هوس تنها یی کردم.........بررررررررررررررررم تا آخر

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 21:14 توسط مریم |


؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 20:59 توسط مریم |


Portrait 09

 خیلی وقت اینجا سر نزدم . نمی دونم شاید اون قدر بی حوصلم که حال م حوصله نوشته هام

 ندارم اونم نوشته های به این مزخرفی . این چند روز همش دنبال انتخاب رشتم . دنبال

 دانشگاه. وای حتی حوصله دانشگاهمم ندارم . تازه بعد این همه دویدن هنوز نمی دونم

 می خوام چی بزنم آخه خودمم نمی دونم چی می خوام خیلی عجیب نه همه دارن خودشون

 می کشن اما واسه من اون قدر هم مهم نیست

 همش به این و اون نگاه می کنم . شدم یک آدمی که هر کی هر چی بگه می گم باشه

 می ترسم از اینکه دانشگاه برم مسخرس نه؟ اما من می ترسم از رفتن به جایی که

 برام جدید نمی دونم می تونم باهاش کنار بیام یا نه نمی دونم اونجا من قبول می کنن یا نه

 اون قدر داغوونم که نمی دونم چی می خوام دنبال چی هستم

 کاش لا اقل اون می فهمید که بهش چقدر نیاز دار م ومن این قدر اذیت نمی کرد دارم

 می میرم ازش خیلی دور شدم

 واسم دعا کنید مثل همیشه

 دارم از دوریش می میرم کاش می فهمید که چقدر هوس آغوشش کردم

 دانشگاه...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385 16:26 توسط مریم |


 0035

 همه ما از تکرار کلمات خسته ایم .ازتکرار چیزی که نمی دانیم چیست؟ برای چه است؟!

 همه ما به دنبال نقطه ای برای جدایی هستیم .رهایی از تکرار. رهایی از آن چه که

 نمی دانیم چست ولی بی هد ف به دنبالش می دویم .می دویم تا کجا؟؟

 شاید تا بی نهایت می دویم برای چه؟ شاید برای پوچی می دویم برای که

 شاید برای دیگران ؟؟؟؟؟!!!!!!!

 ولی کاش می فهمیدیم و بعد به دنبالش می رفتیم شاید آن وقت دگر تکرار نبود

 و افسوس که تکرار تکرا تکرار است و بس

 وپایان نیز تکرار است.......................................

  تا؟؟!!...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 20:39 توسط مریم |


 

امروز جلوی آینه به خودم دقیق تر شدم . شدم یک جسم....

 چشمانی که تا چندی پیش برقی داشت و شاید مانده امیدی

 امروز دیگه فروغی نداره و چشمکی نمی زنه

 چهره ای که تا چندی پیش داشت مانده آرزویی

 دیگر خموش شده و آرام گرفته

 و لبانی که تا چندی پیش خوش رنگ بود و شاید مانده حرفی

 دیگر رنگی ندارد و ساکت شده

  و نگاهی که پر بود از غرور

 امروز خرد شده

 مثل یک سنگ سخت سخت

 نگاهم هم خستس .جسمم نیز خسته تر

 چقدر تغییر

 چقدر تغییر

 من از این چشمان و نگاه و لبان و صورت متنفروم

 متنفرم

 متنفرم

 

(شما می دونید چرا این طوری شدم ؟ تو بد موقعتی هستم از تمام دنیا بریدم

دیگه نمی تونم ادامه بدم دعام کنید خیلی دعام کنید

بریدم خستم؟)

خدایا کمکم من من خیلی خستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385 0:17 توسط مریم |


توی ماشین نشستم و به اطرافم نگاه می کنم همه مضطربن همه اعصابا داغون هی بوق

 می زنن. یکی داره ساعتش نگاه می کنه دیرش شده یکی داره با مو بایل حرف می زنه

 معلوم عصبانی یکی داره لبخند می زنه به اجبار. ماشین کناری داره به روبرو نگاه

 می کنه توی فکر. ماشین عقبیم سرش گذاشته رو صندلی و داره استراحت می کنه خستس

 آره آدمای دور و ورم جور واجورن .چه زندگی شده .اما یک شباهت با هم دارن ......

 همه می خوان برن .همه می خوان این چراغ لعنتی سبز شه و برن پی زندگیشون

 اما من تو میان اونا اصلا برام مهم نیست .آخه عجله ای ندارم .چون جایی برای رفتن ندارم

 چون امیدی واسه رفتن ندارم .چون مهم نیست کجا برم آره فقط من حیروونم من سردر گمم

 من ........!!!

 خدایا کمکم کن.....................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 22:55 توسط مریم |


Hoorieh Hashemi

ای خدا کمکم کن .............................

این چند ر وز حالم از اون خراباس خیلی هر چی بگم کم نمی دونم چم ولی از اتاقم جم

نخوردم و تختم ول نکردم حتی یک کلمه هم حرف نزدم خیلی داغونم شدم مثل مجسمه

صبح تا شب می شینم شب تا صبحم فقط گریه می کنم شاید باور کسی نشه ولی حقیقت

داره.....

دارم دیوونه می شم کی از گریه های شبانم خبر داره کی از بی قراری هام خبر داره از دل

پر آشوبم داغون داغون دنبال یک آغوشم فقط گریه کنم شما سراغ دارید ؟ می دونم اگرم پیدا

کنم این غرور لعنتی بازم جلوم می گیره...............

دنبال یک آرامشم اونم ابدی به فکر مرگ می افتم اما نمی تونم................

خیلی داغونم فردا مدرسه ها باز می شه من ..........نمی تونم برم شاید یک چند روزی

نرم نمی تونم به کی بریدم هیچ کس حال من نداره خدایا تو می دونی چه حالی دارم

پس چرا آرومم نمی کنی ؟

دارم تمرین خنده می کنم واسه مدرسه جلو دوستام اما نمی تونم اولین سالیه که بریدم

یک هم دم می خ.ام یکی که آرومم کنه شما سراغ دارید

اگه پیدا نکنم شاید ........

خدا کنه دوستام من دوست بدارن .....می ترسم از همه چیز ......امسال می دونم افت درسی

دارم اما ......

دارم دیوونه می شم یکی واسم آغوشش باز کنه من محتاجم یکی راهنما ییم کنه وگرنه شاید

درسم .......

کمکم کن خدا واسم دعا کنید دارم جون می دم دارم دست و پا می زنم خانواده هم از دستم کلافس

فقط واسه چند دقیقه من می بینن دست خودم نیست حوصله زندگی را ندارم دارم جون می دم کسی

می فهمه نه هیچ کس ........

 

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385 0:3 توسط مریم |


می شنوی هنوز هم آن گلهای سرخ را دارم

هنوز هم آن نامه ی عاشقانه ات را دارم

و هنوز عشقت را به سینه دارم

تو .....

می بینی دارد قدیمی می شود شاید عشقت نیز خاطره شود

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 1:35 توسط مریم |


باید بی خیال خاطرات تلخم شم . باید بی خیال گذشته شم .من می خوام اما اونا بی خیال

من نمی شن و من ول نمی کنن باید بی خیال روزگار و زندگی شم اما اونا دست از سرم

بر نمی دارن و دارن زجرم می دن باید بی خیال آدمای دور و ورم شم اما اونا من

ول نمی کنن و مدام سر به سرم می ذارن.باید بی خیال بی وفایی ها شم اما بی وفایی ها

پشت سرم می یان . باید بی خیال تنهایی و بی کسی شم اما اونا دنبالم می دوند و تنهام

نمی ذارن. باید بی خیال زخم زبون شم اما اونا از دلم بیرون نمی رن. باید بی خیال خیلی

چیزا شم اما اونا بی خیال من نمی شن. باید بی خیال بی خیال شم و ولشون کنم چون

دیوونه می شم اما اونا راحتم نمی ذارن .اه اگه من نخوام ببینمشون باید چی کار کنم کجا برم؟

به کی بگم؟ آه باید مثل همیشه تحمل کنم کاری نمی شه کرد؟؟!!!

ولم .........................................................کنید..................................

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385 21:34 توسط مریم |


 امروز دوستم گفت مریم دیگه هیچ فایده ای نداری شدی یک جسم یک جسم بی حرکت

 گفت شاید ناراحت شی و بهت بر خوره اما باید به خودت بیای بعضی اوقات باید بهت

 پرید تا به خودت بیای

 چقدر این جملش تکونم داد تا همین الان دارم بهش فکر می کنم . راست می گفت شدم

 یک جسم ساکن .قدیما تو دوستا همیشه می خندیدم و شوخ ترین بچه بودم اما حالا دیگه

 حوصله خودمم ندارم چه برسه به دوستام خیلی وقته دیگه از خودم بریدم دیگه حوصله هیچ

 چیزی را ندارم حتی زندگی صبح از خواب پا می شم ته شب فقط کارای اجباری انجام می دم

 نمی د.نم چرا این قدر داغونم یک خلا دارم و خودمم نمی دونم چیه خیلی دوست دارم یکی

 کمکم کنه اما کسی نیست سر در گمم و نی دونم چرا کاش یکی می فهمید اما.......

 دوسبم خیلی قشنگ من فهمید و درکم کرد خیلی تکونم داد اما چه فایده یک درد به دردام اضافه

 شد حالا می دونم که دوستامم فهمیدن من اونی نیشتم که اونا فکر می کردن واین نیشتر ناراحتم

 می کنه آره یک جسم بی خاصیت که بهش دستور می دن و حق نظر را ازش گرفتن دیگه                         حتی نمی دونم زندگی یعنی چی چه برسه بخوام ......

 شما می تونید کمکم کنید؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385 15:53 توسط مریم |


خدایا خدایا دلم براش تنگ شدخ دارم جون می دم چی کار کنم خدایا عاجزانه

می خواهم کمکم کن به فریادم برس مثل دیوونه ها بی قرارم آروم ندارم از خنده حالم

به هم می خوره خدایا با این اشکا این موقع شب چی کار کنم کمکم کن آخه وجود

این زن چی داره که زندگیم گرفته

نجاتم بده خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 16:4 توسط مریم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نمیدانم ..خودم هم نمیدانم ..ته کشیدم .. شیره وجودم کشیده شد اید روزها تنهایی میچسبد وشاید کمی در کنار او بودن ..شب ...موج دریا.. گرمای آتش ...کمی پیپ و قهوه ای تلخ !تلخ تلخ مثل خودم؟؟خستم ...به انتها رسیدم و تمام شدم !!؟


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

87/02/01 - 87/02/31

87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/02/01 - 86/02/31
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin