اینکه حالم خوب نیست ...اینکه داغم .....میسوزم

اینکه این شهر به علاوه تمام آدم های آشغالش حالم را که خوب نمیکند خراب تر هم میکند

و من از آنها  به اتاق و تختم  پناه میبرم.....اینکه دلم آرام نیست ...دل لامذهبم ....

جاییست که نباید باشد ....جایی میپلکد که نیاید بپلکد...

اینکه دلم میخواهد بروم به ناکجا آباد .....اینکه پر از بغضم ...اینکه بیست و اندی سال است دنبال یک شانه ام

که باشد ...که دلم چه قدر دوست میخواهد از همان ها....

اینکه دلم نسیم میخواهد ....هوا میخواهد ..که دلم بند نمیشود در این کثافت خانه

 دل نوشت :خدا میبینی چه قدر بی صدا و زیبا میسوزم ....