تازگی هاحس میکنم همه چیزها پوچ و بی معنی درکم ندارند

 حس میکنم حتی این دست نوشته ها هم بی معنی اند...برای همین کمتر مینویسم

 حتی آدم هایی که گاهی به آن نگاه میکنند!!!!!

 نمیدانم ..چقدر بد شدهام حوصله هیچ کدام از این پوچی ها را ندارم...

 همیشه میپنداشتم با رفتن یه دانشگاه آدم ها بزرگ میشوند و پر معنه اما چه خیالی؟......

 با ورود دریافتم هیچ کدام را نمیخواهم....حتی خودم را

 چه قدر از خود راضی شدم اما چه کنم

  از این همه بی معنی بودنشان حالم به هم میخورد

 تنها شدم از همه بدم میاید و گاهی از این تنهایی خسته میشوم

 بی حوصله شدهام گاهی به خنده دوستانم حسودی میکنم مثل بچه ها

 میخندم در کنارشان اما داغونم.......نمیدانم من بی درکم یا آنها

 از همه  چیز بدم میاید ..خدایا من خوب میشوم ؟؟!!!از این همه.....خستم

  مثل همیشه دلم تنگ آغوشش است کمکم کن خدا