میخند م ..گاهی حس میکنم بچه هام هستن ..شاید واسه همین هیچ وقت دردودل نکردم...
دیروز تو آینه موهای سفیدم را دیدم ...منی که به قول بعضی ها بچه هستم!!! این روزها
جلوی آیینه صورت مریم نه صورت مادر بزرگ میبینم با همون خستگی و پیری!!!صورتی که
نا امید و بی فروغ..عادت کردم!
به زور مادر دکتر رفتم و بر خلاف نظرش مجبور به خوردن قرص اعصاب شدم ....!!!!!قرص هایی
که گاهی مادر بزرگ میخورد ..گاهی!!!تفاوت من و مادر بزرگ فقط در شناسناممون !!!
پ ن:حرفای مادر به دکتر من خندودند..میگفت ..شاد نیست ..تو خودش ..حوصله هیچ کس و هیچ
جا را نداره ...با تمام دستاش قهر ..موبایلش خاموش میکنه ....بد اخلاق ..دیگه درسخون نیست
هر وقت میگم خوبی میگه خوبم و ...هیچ جا نمیره ....گاهی یک هفته تموم تو خونس....
همش تو اتاقش دراز کشیده و ساعت ها اهنگ گوش میده ...یا میشینه رو صندلی و نمیدونم ..
خیلی حرف زد ..مادر نگرام من لعنتی بود ..دکتر نگاهی به من کرد و گفت ...
بیخیال ..هر چی بود بعد کلی دکتر رفتن مجبور شدم اون آشغالا را مصرف کنم ..لعنت من و
زندگی...
توی منجلابم هستم کسی طرفم نیاد ...بو میدم ....از خودمم بدم میاد ....
پ ن۲: جالب نه؟!