شب ها که نیستی ...!
من در رختخوابم هوایت را میکنم ...
و تا صبح زجر میکشم ....زجر....
جایت خالیست میان دو دستم ...آه آه
و اما تن کوچکت از بازوان بزرگ من دور بودند ...!!!
همیشه زجر میکشم ...آه آه
از نبودنت .....
...
جایت عجیب خالیست در میان دستان سردم ...خالیست !
هوایت به سرم زده ای معشو قه ...
تنم گر میگیرد ...داغ میشوم ..بیخواب میشوم ..دلتنگت میشوم ..!
حالم عوض شده دیگر .....
و باز مثل مار زخمی تو را میخواهم ..تو را ...
کاش کمی میفهمیدی ..!!
پ ن:یکی نیست بگوید مریم کجای بازوانت بزرگ است ..
یکی باید بازوان تو را .......!!!؟؟؟؟ اراجیف نوشتم میدانم
پ ن2: فقط کمی دیوانه شدم !!!شما بگویید چه کنم
+ نوشته شده در ساعت توسط دلتنگ روانی
|