با تو
چه قدر خوبه با تو قهوه خوردن ....چه قدر خوبه با تو بودن !....
توی اون جاده ...همونی که من دوسش دارم .....تو با من همسفر باشی ...با من ....!با تو" تو اون
کافی شاپ قهوه تلخ بنوشم .....!با تو به اون کلبه همیشگی برم .....!
تو جاده تاب نمباورم .....دیوانه میشوم ..از ماشین پیاده میشوم و وسط طبیعت خدا روی دستانم
میچرخانمت بانوی من!!!!لبانت را میبوسم.....
چه قد خوبه با تو بنوشم !!!تو همون ایوان. رو همون صندلی های چوبی....چشم در چشم تو فقط
بنوشم ..در آغوش تو بنوشم ..........!دستام تو دستات باشه بنوشم ...........!
راه برم تو همون ژاکتت بدی به من ..همونی که بوی عطرت میده ..همونی که من با پوشیدنش بی تاب
میشم ....واسم از همون چایی ها بیاری ...روی پام بشینی با هم تا صبح اون طبیعت ببینیم......
من بیتابم ..از کنار تو بودن ....مسخره است !نه؟!!اما چه کنم بیقرارم از تو را حس کردن
چه قد خوبه که من حست میکنم ....نمیذارم بری رو صندلی ....میخوام تا صبح با تو یکی بشم !
نمیدونی چه قد دلم میخواد دستام دور کمرت بندازم تا صبح فقط بویت کنم .....آخه بوی عطر یاس میدهی بانوی خوبم !
سردت میشود و من تمام وجودم را میگذارم وسط تا گرم شوی ....تو میخواهی بروی و هیچ حال مرا نمیفهمی
ای بانوی بیمعرفت!باشد برو من به زور بودنت را نمیخواهم!!برمیگردی نگاهم میکنی و قلبم را به اتش میزنی
بعد میروی!
پ1:من به زور بودنت را نمیخواهم
پ2:هنوز دیوانه ام ........دیوانه ....
پ3:قلبم را به آتش میزنی بعد میروی.....................سوختم