این تو بودی؟!!تو بودی....تو بودی که بی سلام ناگهان ....

دستانت را به دور کمرم حلقه زدی بانو؟؟؟!! مرا نزدیک خودت کردی ..و مرا با آن چشمان مست و خمار  می نگریستی؟..تو بودی ..که مرا غافل گیر کردی ....؟..

مرا با همان چشمانی که من عاشقش هستم نگریستی .....مرا به خود فرا خواندی .....بانو....

وای ...وای ...آه ...آه ...من زیر چشمانت دوام نمی اورم ......نمیتوانم ..زیر ان نگاه مست و خمارت بمانم ....

نمیتوانم در اغوشت بمانم ....زجر کشیدم

زجر ...به نفس افتادم .....تنت ....چشمانت ..دستانی که دور کمرم پیچیده شده بود ....!

ترسیدم ....ترسیدم دوام نیاورم ......و بوسه بارانت کنم ....بفشارمت ....زیر نگاه آن همه چشم که مرا دیوانه میدانند....

تورا پس زدم ....حتی لحظه ای به تو نتوانستم بنگرم .....

تو را پس زدم ....دستانت را از تنم جدا کردم و دویدم ...دویدم .......نفس زنان ....آن قدر که بی نفس شدم ..!!

حال که به خانه امدم ....حالم بد است ...دلم هوای اغوشت را کرده ..بی تابم بانوی من ..!!!

کاش باز مرا آن گونه بگیری .....قدرش را بیشتر میدانم .....

دلم آن لحظه را میخواهد ....هوایی شدم...

 

 

پ1:چه شب سختی است امشب ...می دانم تا صبح ان نگاهت مرا به نفس نفس می اندازند ..!!!

و آن نگاه و آغوشت تا صبح زجرم میدهد بانو...

پ2:خدایا بگو با این بانو چه کنم .....با این همه هوس که در من است....!!!!خدا با توام ...بگو ....!!!

پ3:کاش امشب بیایی و من یک دل سیر.....

 

*اصل نوشت :"حالم خوش نیست .......دلم گرفته مثل همیشه ..دلم تنگ  است و گریه دارم.....