چه قدر دلم ميخواست ميان آن همه آدم كه در هم ميلوليدند همان گونه كه روي پاهانت بند
نبودي دستم را دور كمرت ميانداختم و كشان كشان با خودم ميبردمت و تمام تنت را بوسه باران
ميكردم بانو ..
.لبانت را از بوسه زخمي ميكردم ....و تو چه پيچي ميدادي !
چه قدر دلم ميخواست
همه را كنار ميزدي و اغوش مرا طلب ميكردي و حس معاشقه ام را بيدارتر ميكردي !چه قدر
دلم ميخواست زخميت ميكردم ...وحشي هستي ....وحشي هستي بانو.. ...ومن چه درنده مينگرم تو
را ....!تقصير كسي نيست ..
تقصير خودم هست كه ان قدر وحشي و درنده هستم ..!
سگ داري ؟نه؟ سگ !!كاش به بالينم ميامدي بانو ....!
ميسوزم .....خدايا ميبيني چه زيبا ميسوزم ...!ميبيني چه غمناك ميسوزم ...................!!!!
چه قدر دلم ميخواست ...چه قدر دلم ميخواست .....چه قدر دلم ميخواست
حيوانم كردي خدايا انگار ....چه به روزم آوردي ؟؟!
پ:ميسوزم ..ميسوزم ..ميسوزم ..خدايا نظاره ميكنم كي دلت ميسوزد به حال من بدبخت