...چه قدر بيحوصله شدم ..حال و حوصله ندارم ..به هر دري ميزنم ..هر جا ميرم باز بيقرارم ..

باز بيحوصلم ...حوصله نشستن سر كلاساي دانشگاه ندارم ..اين قد پام تكون ميدم كه صدای بچه ها

در مياد ..يكي از دوستايي كه فقط باهاش يك سلام علبك ساده دارم ميپرسيد ساعت چنده مريم؟

میگم ده دقيقه به يك ..ميخنده ..ميگه ده دقيقه به دو هست

دقيق نگاه ميكنم ميگم اهان راست ميگي ..ميخنده بيشتر ..ميگه كجايي مريم ...ميگم چه فرقي داره حالا دو باشه نه سه .....راستی راستی چه فرقی داره هر چی زودتر بگذره بهتر

ميگه اصلا واسه چي مياي دانشگاه ...ميخندم ..چه ميدونم ......حال هيچ كس و هيچ جا رو ندارم ....

عجيب دارم خونواده رو اذيت ميكنم ....

دلم ماشين ميخواد ..دلم خيابون خلوت ميخواد.....دلم سرعت ميخواد .......آخ دلم .....

بيشتر از همه ميخوام از شر اين زندگي تكراري رها شم ....ناشكري در كار نيست...انگیزه ای در کار نیست....دلم میخواد برم گم شم  

 

پ1:حال نوشتنم ندارن

پ2:تو اين همه كس دايي دوست داشتم كه دكتر جوابش كرد ...ميبيني دايي خوبم ...!دعاش كنيد

پ3:تو اين همه كس يك دوست داشتم واسه تنهاييم اونم ميره پي زندگيش و من ميمونم ....

 

آخ اخ .......چي بگم